ذبيح الله صفا
617
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت * شايد كه ز مشّاطه نرنجيم كه زشتيم باشد كه عنايت برسد ورنه مپندار * با اين عمل دوزخيان كاهل بهشتيم سعدى مگر از خرمن اقبال بزرگان * يك خوشه ببخشند كه ما تخم نكشتيم * * با جوانى سرخوش است اين پير بىتدبير را * جهل باشد با جوانان پنجه كردن پير را من كه با مويى بقوّت برنيايم اى عجب * با يكى افتادهام كو بگسلد زنجير را چون كمان در بازو آرد سر و قدّ سيمتن * آرزويم مىكند كآماج باشم تير را مىرود تا در كمند افتد بپاى خويشتن * گر بر آن دست و كمان چشم اوفتد نخجير را كس نديدست آدمى زاد از تو شيرينتر سخن * شكّر از پستان مادر خوردهاى يا شير را ؟ روز بازار جوانى پنج روزى بيش نيست * نقد را باش اى پسر كآفت بود تأخير را اى كه گفتى ديده از ديدار بترويان بدوز * هرچه گويى چاره دانم كرد جز تقدير را زهد پيدا كفر پنهان بود چندين روزگار * پرده از سر برگرفتيم آن همه تزوير را سعديا در پاى جانان گر به خدمت سر نهى * همچنان عذرت بيايد خواستن تقصير را * * مگر نسيم سحر بوى زلف يار منست * كه راحت دل رنجور بىقرار منست بخواب در نرود چشم بخت من همه عمر * گرش بخواب ببينم كه در كنار منست اگر معاينه بينم كه قصد جان دارد * بجان مضايقه با دوستان نه كار منست حقيقت آنكه نه درخورد اوست جان عزيز * وليك درخور امكان و اقتدار منست نه اختيار منست اين معاملت ليكن * رضاى دوست مقدّم بر اختيار منست اگر هزار غمست از جفاى او بر دل * هنوز بندهء اويم كه غمگسار منست درون خلوت من غير در نمىگنجد * برو كه هركه نه يار منست بار منست بلالهزار و گلستان نمىرود دل من * كه ياد دوست گلستان و لالهزار منست ستمگرا دل سعدى بسوخت در طلبت * دلت نسوخت كه مسكين اميدوار منست